دلم جاده می خواد... از اون جاده هایی که آسفالتش زیر نور آفتاب و ماه برق می زنه... از اون جاده هایی که انگار انتها ندارن... هر چی می ری آبادی نمی بینی... با پیچ هایی که نگاه تو با زیبایی های شگفت انگیز و بکر خودشون غافلگیر می کنن...

دلم جاده می خواد با یه هم سفر سبز... که آرامش سکوت و حضورش بارهای تیره تحمیلی رو از رو دوشمون برداره...

دیروز باد خنکی می وزید، دم غروب تو تاکسی بودم و نبودم، اونقدر که راننده پرسید: خانم می خوام دور بزنم پیاده نمی شی؟!

پیاده شدم اما دوست نداشتم برم خونه، راه افتادم و خلوت ترین کوچه ها رو انتخاب کردم و خودمو به دست باد سپردم... قاصدک های جانمو می دیدم که با باد به پرواز در میان و به دور دست ها می رن و از نگاهم محو می شن...

با خودم گفتم: دختر جون خود شناسی این مسخره بازیا نیست... بی طرف باش و خودتو از تو آینه خودت نگاه کن، هر چی خوش حالت کرد تویی و هر چی بد حالت کرد قسمتی از توست که نیاز به توجه داره تا به تعادل برسه همین... وقتی از نمام بار های بد و خوب و به قضاوت نشستن خودت رها شدی... خالص خالصی و دیگه این همه ناخالصی تحمیلی رو بدوش نخواهی کشید... خزعبلات این و اونم باور نمی کنی...

اونوقت سبک سبک شدم و دونه دونه آدم های مسیرو یه جور دیگه دیدم... جلوی مغازه طلا فروشی ایستادم و به خودم قول دادم که یه سرویس مینا کاری زیبا رو برای تشکر از خودم بخرم... چون از داشتن اینهمه ظرافت و هنری که در خلقش به کار رفته لذت می برم...

با خودم روراست تر شدم و تمام خودمو پذیرفتم... همه درونیاتمو و همشون به نظرم زیبا و لازم اومدن... چون مرمر واقعی تلفیقی از همه شونه...

همه رفتار های فضایی غیر از درمان، به نظرم غیر عادلانه بود و غیر عادلانه تر شد... و هی از خودم پرسیدم چطور می شه آدم ها از این قدرت ها لذت ببرن و به حریم هم تجاوز کنن... و دلم گرفت که دنیا پر از آدم های بی تعهد شده...

بعد نگاهم جون گرفت، انگار یه جنگلو پشت سر گذاشتم و به صحرا رسیدم، جایی که بی هیچ مانعی می شد همه چیز رو دید... اونقدر آروم شدم که حتی وجود خودمو حس نمی کردم... نظرم هم راجع به صحرا عوض شد...

* تو صحرا می شه قدر قطره قطره آبو فهمید...
* مثل کاکتوس ها بود که ظاهری گزنده و درونی سرشار از آب دارن و گل هایی کمیاب و بی نظیر...
* می شه همه چیزو بی پرده دید...
* می شه مثل شن ها روان بود و تشنه... برای آبی که عطش تو صد برابر می کنه...
* می شه زیر آسمون ستاره بارون شب خوابید...
* جایی که برات خار ها ارزشمند می شن، درخت ها محترم، آب ها گنج، پرنده ها پیک، ستاره ها راه نما...
* جایی که خودتی و خدا...

بعد به تو فکر کردم که چقدر بودی و نبودی، مثه خدا، نگاهم کردی و ساکت موندی و شنیدی و ... شاید بخش بزرگی ار خدا رو با تو شناختم... آدما بلد نیستن واقعیت همو ببینن... در گیر رفتار ها می شن و ذهنیت ها، در گیر ظاهر... مثه من که خیلی طول کشید که از میون سیلاب های دورم بگذرم...

رهایی رو دوست دارم... و زمانی رو که به بند های گسسته اطرافم نگاه می کنم دوست تر...

آرامشی بی پایان برای جهان آرزو می کنم...
آرامشی به وسعت و عمق آرامش من، وقتی در بارگاه او، برای تو می نویسم...