دو روزه خودمو تو خونه حبس کردم و همش خوابیدم، آقای کوهی هم که تماس گرفت، گفتم: نمی یام... شاکی شد که چرا... دیدم توضیح بی خوده گفتم: حالم روبراه نیست...

هنگم، خودمو از هر صمیمتی دور می کنم و از هر چیزی که منو تو بازی ها غرق می کنه... همه دوستام... هنوز برای من همون جایگاهو دارن... اما... شاید فصل دوری رسیده و من ترجیح میدم تابعش باشم، حتی با مامان و بابا هم کمترین مکالمه رو دارم.

همه تیم مقابلو به شیطان بودن متهم می کنن... لابد من فقط این وسط فرشته ام... واسه همین به حرف هیشکی نوجه نمی کنم و آدما همچتان حرف های الکی می زنن و همو متهم می کنن...
اما به شدت معتقدم هر نوع نفوذی شیطانیه و موندم خدا چرا این قدرت ها رو به آدمای بی ظرفیت قدرت طلب میده...
و هنوز هم شعر "اشو" مدام تو گوشمه که: تو خواهان قدرتی تا آزار برسانی...
مهم نیست که من چیم یا کیم... مهم اینه که توان رنجوندن دل آدما رو ندارم... دنیای من زیباست و هر کسی بخواد زشتی هاشو به دنیای پاک من بچسبونه... واگدارش می کنم به حسابرس، چون کسی حق نداره حتی یک لجظه از عمر کسی رو به هر علتی تلف کنه... کتاب قانون من این شکلیه...

دارم خیلی قلوه سنگ می شم... اما سنگ ها هم نمی تونن جلوی جوشش چشمه عشقو بگیرن... اینه که گاهی حساب کار از دستم در می ره...

میگه: من و تو نقاط مشترک زیادی داریم و من هیچ نقطه مشترکی نمی بینم... فقط آدم مفرحیه و مرد ستیزی های منو تحمل می کنه... ولی عجیب شبیه اسمشو نبره با همون فاز به فاز شدن های سریع... اما چون هر رابطه دوستانه و غیر دوستانه ای تو خود شناسی و مردم شناسی موثره به روم نمیارم، این روزا همش آدمای تکراری می بینم...

خداواندا لطفن به حفظ اعصاب من توجه کن... ممنون!