بیست و یکم...
شبای مشهد خیلی شبه... تاریک و سنگین و عمیق، یه جوری که گاهی حس می کنی هرچی بری به صبح نمی رسی... گستردگی غریب آسمونی زیبا و مرموز که دهن باز می کنه و تو رو می بلعه و می بره به جایی که هرگز نمی تونی بفهمی کجاست...
شبای مشهد یه جوریه که تنهایی ات صد برابر می شه... تنهایی آرام و شیرینی که دلت نمی خواد با کسی تقسیمش کنی... اگر هم کسی کنارت باشه مثه تو، محکوم به سکوته و پرواز...
یاد کبوترای جلد حرم می افنم... که شبا اونقدر لطیف پرواز می کنن که انگار همبال فرشته هان...
آدم غریبی شدم... با صفاتی متضاد، اما بی زاویه و وجه...
بذار دنیا رو با چشمای خودم ببینم، از تو آینه نگاه آدم ها و وقایع... بذار فصل ها شو تو ورق های کتاب زندگی بخونم... کدها همیشه برای من کافی بودن... برای پیدا کردن سر رشته هایی که کلاف سر در گم دنیا رو می سازه، بذار رو هیچی اسم نذارم و با تمام وجود حقیقت پدیده ها رو حس کنم... تو خیلی خوب منو می شناسی و می دونی کی به چی نیاز دارم...
نباید بادکنک یا بادبادک باشی که واسه وصل کردنت به زمین مجبور باشن با نخ ببندنت به دست و پای کسی یا چیزی... باید پرنده شد، هدفمند پرواز کرد و هدف مند نشست...
اما نه رو بام کسی... جلد شدن، یعنی افتادن تو قفس نامرئی عشق که فقط و فقط برازنده تو است.
نوشتنو دوست دارم، منو از خودم می کشه بیرون و مقابل چشمام قرار میده...
این روزها بی وقفه مشغول پیرایش و آرایشی، زیبایی های این روزها رو مدیون نگاه زیبا شناس و دقیق توام که بی توجه به مد روز بهترین ها رو برام رقم می زنه...
دوستت دارم، چون دوستت دارم... این یعنی همه چیز و هیچ چیز... این یعنی خالی شدن بی چون و چرا از علت ها و رغبت ها... از بود و نبود ها...
راه باریکی هست... مثل خط اتوبوس که می تونی از کنار همه چیز بی هیچ توقفی یا با توقف اندکی بگذری... با این فرق که ایستگاه ها برای سوار شدن دوباره هستن به سوی مقصدی که در توست... مثل زندگی واقعی گاهی از سرعت عجییبش و ابهت بدبع مناظر می ترسی، از همهمه غریب تاره ها، اما کم کم می تونی آروم بشینی و دقیق نگاه کنی و بشنوی و تابلو ها رو بخونی و همسفر هاتو مرور کنی... باشی، بی این که یودنت و بودنشون سد راه بشه... گاهی جاتو به کسی میدی و به لطف حضور او، مناظرو از ارتفاع بالاتری می بینی... با نگاه تازه تری...
سفری از خودت به خودت و به جهانی که با تصورات قبلی ات فرسنگ ها فاصله داره... سفر شیرینیه... بر خلاف تمام تلخی هاش...
مثه جوهریه که عمدن ریختن تو کاسه آب و گذاشتنش تو نور آفتاب تا تبخیر بشه و بفهمه هیچ کدروتی رو نمی تونه با خودش ببره...
از کجا رسیدم به کجا...
به بندگی غریبی که از هر آزادی تعریف شده ای آزاد تره...