* یه همسفر بی آزار دوست داشتنی طبیعت دوست مهربان و آرام که هیچ مناسبتی جز دوستی صادقانه با آدم نداشته باشه لازمم... ورزش مستمر لازمم، زندگی مستقل لازمم، یه کار دوس داشتنی لازمم... اگه دست از سرم بردارن، که بر نمی دارن این لولو جماعت...

* الان اصن تنهایی دوست ندارم... چراشم نمی دونم... ولی کی جرات داره به این آدمیزاد های نمی دونم چی چی نزدیک بشه... ظاهرشون پیشی ملوسه است، باطنشون مار بوا... :دی

* میگه انگار خدا این دختر زیبا و بی عیب و نقصو واسه من فرستاده بود که خستگی مو در کنه و من می خندم و یاد یه کارتون ژاپنی می افتم که وسط کار مهم قهرمان کارتون یه پری اومد که گول بماله سر قهرمان داستان و کارشو مختل کنه... ولی قهرمان کارتون مثه تو گول نخورد...

* این روزا دام های موزیکال تبدیل به دام داری دیرام دام می شن و منم گوسفند نیستم...

* قشنگ پلنگه... یه پلنگ خشمگین که به سختی نشوندنش رو صندلی و کافیه خارج بزنی تا تکه و پاره ات کنه...

* الان یه مرمر مسرور الکی هستم... و نمی خوام غصه هیچی رو بخورم... حتی مرگ بر امریکاهای بی ربط این روزا و نمایش های مضحکی که دو طرف مسابقه واسه هم می ذارن... بابا مملکتو در یابین...

* اینقدر آدم راحت و خنده داری شدم... حرفامو راحت می زنم و هر کاری دلم می خواد می کنم، هر ساعتی هر جا که دلم بخواد میرم، هر لباسی و هر رنگی دلم بخواد می پوشم، آدما هم با چشای گرد متعجب نگاهم می کنن که این دیگه کیه... منم بی خیال... اینقدر که وقتی توپ یه پسر کوچولو رو بهش دادم گفت: خانم تو هم بیا با ما بازی و این برام لذت بخش ترین حرف دنیا بود... چون بچه ها به ابن آسونی کسی رو تو بازی شون راه نمی دن...

* همه بد باشن، دنیا کثیف باشه، بی اطمینانی بیداد کنه، ملت منفی باز باشن، به من چه... من بلدم دنیامو چه جوری تمیز کنم و زباله ها رو هیچوقت در خونه مردم نذارم... جاهایی هم که می مونم خودش به دادم می رسه...

* از دیدنم خوشحاله، همونقدر که من از پیدا کردنش شادم و هیچ جوری نمی تونه خوشحالی شو قایم کنه و برق رضایت تو چشماش می درخشه...
من راحت بهش می گم: من به خاطر تو اومدم تو این مغازه، ولی اون همش با خودش در گیره که چه جوری رسوماتو رعایت کنه و کلاس بذاره... اونوقت می گن در گیر ذهن نشین... خودشم که استاد... بابا خودتون باشین... مُردین خب!
اینقد وقت تلف نکنین... زندگی در لحظه و اینا... من حفظ شدم... شما که بلد راهین هنوز لنگ می زنین...

* تمیز گیاهخوار شدم و کوهی... اینقد که دخترم پای تلفن میگه: من و تو که بزیم... و بز درون دپرسش شدیدن غصه می خوره که چند هفته است که به خاطر مدرسه نتو نسته بره طبیعت گردی...

* بر خلاف مواجه شدن با پلادت درونی یاران قدیم و ندیم، کلن خوش می گذره و بازم چه جوری شو فقط من می فهمم و من... :)