چقدر
چقدر سنگلاخ
چقدر من
چقدر سایه
چقدر نقطه سر خط...
در این گردونه تکرار
تنها تو مکرر نمی شوی
*
خسته ام از کوچ زمستانی
به زمستانی دیگر
از ساختن آشیان های سست
بر شاخسار باد
از جاده های فرضی و قرضی
مرا به بهار خانه ام برسان...
*
یک قدم تا تو
راز این است
گام آخر را تو باید باز برداری...
*
ستاره هایم در شب مواج گیسوانت می درخشد
پیراهن سبز مخملت را بر زمین بگستران
و زمان را به میهمانی بهار دعوت کن
دست هایت را در دست هایم بگذار
تا برگ ها را به رقصی شادمانه بخوانم
بیا تا سماع ابرها را جشن بگیریم
و با باران سرود عشق زمزمه کنیم
در من بدرخش و جانم را تازه کن...
*
گرگها...
چون چکاوکی وحشی
بال می گشایم
و از فراز ابرها
تو را نگاه می کنم
که در نا ارامی زمین غلتیده ای
بی ستاره
بی لبخند
دستی سبز و طلایی
بی بند و پرسشی
همبال می شویم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ آذر ۱۳۹۴ ساعت 3:45 توسط یواشکی
|