چقدر سنگلاخ
چقدر من
چقدر سایه
چقدر نقطه سر خط...
در این گردونه تکرار 
 تنها تو مکرر نمی شوی

*
خسته ام از کوچ زمستانی 
به زمستانی دیگر
از ساختن آشیان های سست
بر شاخسار باد
از جاده های فرضی و قرضی
مرا به بهار خانه ام برسان...

*
یک قدم تا تو 
راز این است
گام آخر را تو باید باز برداری...

*

ستاره هایم در شب مواج گیسوانت می درخشد
 پیراهن سبز مخملت را بر زمین بگستران

و زمان را به میهمانی بهار دعوت کن
دست هایت را  در دست هایم بگذار
تا برگ ها را  به رقصی شادمانه بخوانم
بیا تا سماع  ابرها را جشن بگیریم
و با باران سرود عشق زمزمه کنیم
در من بدرخش  و جانم را تازه کن...

*

گرگها...
چون چکاوکی وحشی
بال می  گشایم
و  از فراز ابرها
تو را نگاه می کنم
که در نا ارامی زمین غلتیده ای
بی ستاره
بی لبخند
دستی سبز  و طلایی
بی بند و  پرسشی
 همبال  می شویم...