حکایت کهنه...
تن سپردنم به باد
چون قاصدکی
اجباری است...
آنچنان که لب سپردنم
به سکوت
و سر سپردنم به
به صبر
تنها دل سپردنم ...
*
نیلوفر نگاهت
و مرداب جهانی درخون
وعطش نیزاری در حبس
غمگینم...
*
چشم در چشم
و دست در دست
دوریم...
و دست در دست
دوریم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ ساعت 23:48 توسط یواشکی
|