* برگرد و عاشق شو وگرنه خیلی اشتباه ازت سر می زنه... به درک که همه از سادگی و خوش قلبی و مهربونیت سوء استفاده می کنن، گناه هیشکیو پای هیشکی نمی نویسن... خودت باش!

* چشمای سرخ عسلی نارنجی، سبز، خاکستری، آبی، مشکی و دستای سرد و لباس سر تا پا مشکی و شاید نبینمت های تکراری و من در محاصره ای فولادی میان اینهمه تصویر ... 

* تبدیل شدن اجباری به چیزی که نیستی و پراکنده شدن تکه های پازل وجودت و نگرانی اینکه مبادا تکه ای جا بمونه...

* دوباره پیداش شده... عقرب جراره خونگی که درمان زهرش با خداست... چرا دمپایی های من اینا رو له نمی کنه... خدایا یه حشره کش قوی بهم بده...

* بهترین هامو با تو شریک شدم و تو احمق بودی...

* همه چی سبز و بنفشه... حتی جانونی ام که تو مغازه هی می گفت منو بخر مال توام!

* میگه: بفرمایین ، میگم: ممنون، خدا بهت برکت بده، گوشت نمی خورم عزیزم، می خنده، با همون چشای سرخ عسلی و میگه: پس چی می خوری علفخواری و باز می خنده و منم که این روزا دقیقن سیب زمینی، می خندم و مغازه بعدی دوباره همین سوال... 

* شکمو شدم و از خوردمان لذت می برم وحال آشپزی ندارم و خلاصه پارادوکس... ینی که گاز چهار روز هفته تعطیله و من خام خوار... :))

* و همچنان خسته ام... خسته از این آمدن و رفتن ها...

* اما... کارامو مثه یه دختر خوب به مشتری به موقع تحویل دادم... بی توجه به همه قاراشمیشی ها...