مرکز...
بین لجاجت خطوط و رقابت تصاویر و حجاب رنگ ها مانده ام... که تو سراسیمه می گذری... به نرمی باد و طراوت جویبار های بهاری... درختان صبر به بار سکوت نشسته اند... پیراهن زخم آلوده ام را از دور نگاه می کنم و برای برق خنجر های آخته دست تکان می دهم که هر بار زهر آلودتر بالا می آیند... تا مرا به من حریص تر کنند و غافل که از من دل بریده ام و به هیچ دل نبسته ام... که اصلن دلی نیست که در گرو بندی باشد، آنقدر که دنیا همه تصویر است ومن تماشگر غیر منفعل... تیرگی و روشنی بر دامان هم آرمیده اند... و مرا دغدغه ای نیست جز عبور گاه و بیگاه سوارانی چشم بند زده که آسمان را لگد مال می کنند... با واژه ها جاری می شوی... و من در سکوت تماشاگر طغیان ویرانگر قلمم که آخرین خشت های ویرانه منم را باخود می برد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴ ساعت 2:32 توسط یواشکی
|