یه پله...
کاسه کوزه رو شکستی سرمن
ناز شصتت که شکستن بلدی
هنوزم خوب نمی دونم واسه چی
اسممو از آشنا ها خط زدی
دشمنی دلیل نمی خواد مگه نه؟
می شه با کسی رفاقتی نداشت
حتی توی سبز ترین فصل خدا
گل سرخی توی باغچه ها نکاشت
اگه خوبی اگه بد بازم بمون
پنجره جز تو کسی رو نداره
نذا این کلاغ پر چونه بازم
برا مون قهر و جدایی بیاره
ما دیگه خوب می دونیم که عاشقی
قید و بند سال و ماهو نمی خواد
می شه هر فصلی تو قلب آسمون
ابرای سپید قاصدک بیاد
روی دستای همیشه خالی مون
دوباره نم نم بارون بباره
بذا قاصدک بیاد حتی اگه
حرف تازه ای برامون نداره
کاش شبا پنجره ها رو واکنیم
تا دم سحر ستاره بچنیم
نبایس فقط یه پله فاصله
نذاره شونه به شونه بشینیم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ ساعت 2:49 توسط یواشکی
|