چراغا رو خاموش کردم، یه شمع صورتی معطر گذاشتم تو یه حباب شیشه ای و همراه یه موسیقی عاشقانه آرام با تو خلوت کردم...

که همه تن جان بشم و لایق لب های تو... تا با بوسه های جانبخش تو بذرهای سترون سکوت شوفا بشن و واژه ها به رقص بیان و بزم مون بزم تر بشه و عزم مون جزم تر... برای یگانگی...
گله گذاری رسم عاشقاست... عادت دارن بهانه همو بگیرن وقتی حضورشون واسه هم کمرنگ می شه...
اما تو که باشی، باب های گله بسته می شه و بهانه ها بساط شونو جمع می کنن و میرن...
چقدر فرق داری با همه عاشقای عالم...
وقتی که باشی واژه ها به سخن میان... از نگاه تو نور و سرور می باره و از نگاه من شور... تو آینه چشم های تو حل می شم... تو می مونی و جهانی و منی که به بیکرانگی تو است در عین نیستی...
عشق چشمه چشمه می جوشه و کویر روحم سبزه زاری می شه... به بی نهایتی دشتهای پرگل وحشی، بی حصار فصل ها...
وقتی که باشی تقدیر خودشو تو آینه حضورت پیراسته می کنه تا لایق نگاهت باشه و سر نوشت قلمشو زمین می ذاره تا عشق رقم بزنه ... هر آنچه بر بیدلان رواست...