صدای ضجه گربه های مریض حالمو بد می کنه، هیچ کاری ازمون برنمیاد ... دارن یکی یکی می میرن، رختخوابمو از رو تخت بغل می زنم می برم تو حال نزدیک بخاری. دلم نمی خواد تنها باشم. تاریکی و سکوت عمیق و دلتنگ کننده است. یه سرمای موذی نفوذ می کنه تو تنم.... لحافو رو دور خودم می پیچم و می چسبم به دیوار.

صدای زوزه ممتد و قوی سگا بیدارم می کنه... صدای مامان از گذشته های دور تو گوشم می پیچه...
_ سگ که زوزه بکشه حتمن کله یکی رو می خوره، این همه مرگ، یعنی بازم مرگ دیگری تو راهه؟!
حالم بدتر می شه، به شدت می لرزم و دندونام بهم می خوره، قلبم به شدت می تپه و نفسامو حس نمی کنم، انگار به نفس کشیدن احتیاج ندارم، مامانو بیدار می کنم.
_ پاشو حالم خیلی بده.
بلند می شه و آب قند درست می کنه و بهم میده... انگار نه انگار، بیشتر می لرزم. بابا بیدار شده شال و کلاه می کنه می اندازنم تو ماشین و می برن بیمارستان.
دکتر کشیک می پرسه :چی شدی؟
_ با زوزه سگ از خواب پریدم حالم بد شده.
دکتر رو به مامان اینا میگه: عصبیه، دوتا والیوم ده تزریقی براش می نویسم فیلو از پا می اندازه.
یواش به مامان اینا میگه: عاشق شده!
دکتر احمق، من دارم بهش می گم چمه. آمپولا رو می زنم ولی همچنان می لرزم. دلم نمی خواد برگردم تو فضای مرگ آلود و دلگیر خونه.

به خونه که برمی گردیم هنوز گربه ها ضجه می زنن. والیوم ها تاثیری ندارن. تا صبح بیدار کنار بخاری کز می کنم و می لرزم.
آفتاب که درمیاد نورش سایه میله های پنجره روی دیوار صد برابر می کنه... من همچنان گریه می کنم و می لرزم.
نزدیک ظهر صدای گربه ها قطع می شه و خوابم می بره...
مامان برای ناهار صدام می کنه، دهنم باز نمی شه... 15 سالمه و برای درک مرگ خیلی جوانم. همش فکر می کنم طعمه بعدی عالیجناب مرگ بعد از زیر کامیون رفتن "کارلو" (سگی که باهاش بزرگ شدم) و فوت عمو جون و عزیز جون و ده تا گربه منم.

پانزده روز لب به غذا نزدم، مامان هی چیزایی که دوست دارم برام درست می کنه، نهایتن دو تا لقمه به زور از گلوم میره پایین، پونزده کیلو وزن کم کردم. یعنی روزی یک کیلو.

سگا هر شب زوزه می کشن و من همش مظرب و نگرانم. بیشتر گربه ها مردن و گربه ای که خیلی دوستش دارم بد حاله. همش فکر می کنم بعد گربهه منم می میرم.

دوباره می برنم دکتر... بازم میگه: عصبیه و با نگاهی غمگین که انگار داره یه بیمار رو به موتو برانداز می کنه به من نگاه می کنه و در گوش مامان اینا یه چیزی می گه.
مطمئن می شم که رفتنی هستم و با حال نزار تر و یه کیسه دارو اشتها و معده و کوفت و زهر مار برمی گردم خونه. حالم بدتر می شه ... مامان هی قورمه و پیاز داغ درست می کنه و بزور دوتا تکه گوشت می چپونه تو دهن من و من همچنان می لرزم و لاغر تر می شم.

یکی از دکتر های آشنا به بهانه عیادت میاد خونمون.
می دونم فرق داره، مرد خوبیه... سیر تا پیاز ماجرا رو براش می گم.
شاکی با صدای بلند به بابا میگه: من جای تو بودم سگا رو می انداختم بیرون، دخترت واجب تره یا سگا؟
به زور بلندم می کنه و لباس بیرون می پوشم و دوباره به اتفاق دکتر راهی بیمارستان می شیم.

بیمارستان شلوغه... معذبم... کلافه از بین مردم رد می شم. درای چوبی یه اتاق باز می شه و ما می ریم تو.
بعد چند دقیقه یه دکتر قد کوتاه با چهره ای شاد و نگاهی مهربون میاد تو اتاق و پشت سرش یه چیزی حدود بیست تا انترن.
از اتاق بیرونشون می کنه و میگه: آموزشی نیست.
دکتر آشنا هم میره بیرون. ازم می پرسه: خب حالا بگو چی شدی ؟
منم تمام ماجرا رو براش تعریف می کنم... گوشی معاینه رو می ذاره تو گوشش، با لبخند نگاهم می کنه و تختو نشون میده.
دراز می کشم، سر تا پامو حدود نیم ساعت معاینه می کنه و من هی سبک تر می شم، انگار کدورت ها تکه تکه از جسم و روحم جدا می شن...
می زنه رو بازوم میگه: پاشو مسخره بازی در آوردی سلامت سلامتی،هیچیت نیست!
اینو اونقدر با اطمینان و محکم میگه که باور می کنم. بلند می شم. انگار آدم دیگه ای هستم. شادمانی غریبی احاطه ام می کنه... موقع رفتن می زنه پشتم و میگه: خیالت راحت باشه بابا جان خوب خوبی و من باور می کنم.
انگار آب روی آتیش ریخته باشن.
میایم خونه، بعد مدت ها گرسنه شدم، یه عالمه غذا می خورم و می خوابم... بی دغدغه روز های تیره و غم آلودی که پشت سر گذاشتم.