انتظار
تمام دیشبو منتظرت بودم، تو قلعه مخوف خودم که به نفس راحت نکشیدن توش عادت کردم...
تو هم وارونه ای، هر وقت خیلی لازمی نیستی... دلم یکیو می خواد سبز و بنفش باشه... آدمای سبز و بنفشو هیشکی دوس نداره... واسه همین تو لاک خودشونن، واسه همین همو پیدا نمی کنن...
الان تنها ترین تن های دنیام، منم و دو تا شمع معطر زرد و صورتی که وقتی رایحه لطیفشون تو هم می پیچه منو یاد غروب می اندازه و عظمت هماغوشی نور و ظلمت...
گناه من چیه که همه رو دوس دارم... هر چی می خوان باشن، هر کی می خوان باشن...
میگه: از خدا می خوام بهت روشنایی بده... اما چراغشو روشن نمی کنه تا عظمت عشق تو وجود منو ببینه که می تونه جهانی رو بی توقع سیراب کنه ولی داره تو بازیای تکراری هدر میره ... اگه رها باشه... از این همه خوب و بد ساختگی ، از این همه معنی و یعنی... از این همه تحمیل...
زدم زیر همه چی... آدما چطور دلشون میاد... ولش کن...
پاشو بیا... بریم اون آبشار یخ زده که صدای جریان آب زیر یخ هاش مثل صدای چکاوک ها شنیدنی بود...
بازم با هم بخونیم
عشقت جهانمو وارونه می کنه
آرامشت منو دیونه می کنه...