طبیعت...
خیلی خوبه ادم بدونه بعد از تمام فجایع زندگیش به بهشت ارزوهاش می رسه... طبیعت بهشت ارزوها و تنها عشق حقیقی زندگی منه... بیکرانکی و زیبایی عظیمی که وادارت می کنه به یگانگی و قدرت بی مرزشو باهات به اشتراک می ذاره... نابود میشی و خودتو در ذره ذره اش دوباره پیدا می کنی...
...چند روز پیش طلوع افتاب تو یه دره سرسبز و پر گل بکر بودم... نرمی و لطافت نسیم صبحگاهی و نوازش افتاب و موسیقی تلفیقی بی نظیر صدای رود و پرندگان و باد... صحنه بی بدیلی ساخته بود...
دو نفر بودیم بی هیچ اشنایی اتفاقی همراه شدیم... هردو تنها و خسته از در و دیوار، بدون هیچ برنامه ریزی قبلی بی هدف و مقصد مشخصی راهی شده بودیم... تو سکوت کامل شیب دره رو تا رود خانه کوچک رفتیم ... گلهای بنفش تازه رسته انگار آدمو صدا می کردن تا طراوتشونو باهات به اشتراک بذارن...
طبیعت سخاوتمنده و عاشق... عجیب مهر مادرانه و نوازش عاشقانه اش دوباره جرات زندگی بهمون داد...
وقتی وارد شهر شدیم، انگار دوباره متولد شده بودیم...
نه نشونی همو گرفتیم نه قراری برای همراهی دوباره... هر دو ایمان داشتیم کائنات صلاح کارشو بهتر از ما می دونه و اگر قرار به همگامی باشه دوباره همراه خواهیم شد... شاید در مسیری دیگر...
*اشنایی با نگاه متفاوتش در انسوی جهان باعث شد دوباره مطمئن بشم طبیعت هرگز عاشقانشو تنها نمی ذاره...