دزد شب
خیلی وقته می خوام فراموشت کنم...
سخته، نمی تونم... یه چیزایی هست که تو نمی دونی، بگم هم باور نمی کنی... خسته تر از اونم که فکر می کنی و دل شکسته تر...
هنوزم وقتی به روز های عجیبی که گذروندیم فکر می کنم، احساس می کنم از یه کابوس بیدار شدم که هنوز از ترس بیاد آوردن تصاویرش می لرزم...
بعضی چیز ها خیلی گرون بدست میاد... وقتی راهتو گم کنی و اصرار داشته باشی و از مسیری که نباید بری... خدا بزور برت می داره و می ذاره اول خط...
اونوقت عبور از سنگ لاخی که می تونست نباشه، تقصیر هیچکس نیست جز خودت...
قلوه سنگ هایی که خودت جلوی پات گذاشتی... خار هایی که خودت بذرشونو تو مسیرت پاشیدی... خدا خیلی مهربونه... باز هم روی پاهای زخمیت مرهم می ذاره... و کمکت می کنه تا برسی...
یادت میاد وقتی فریاد می زد گوشاتو گرفتی... سخته، خیلی سخته باور چیزهایی که از شون ذهنیت قبلی نداری... تصاویری که ندیدی...
شاید از شدت وضوح شون ترسیدم و فکر کردم توهمن...
چی بنویسم... نوشتنی نیست...
هنوزم اشتباه می کنم... هنوزم گوشامو می گیرم... از شدت خستگی، وقتی فریاد زد: ارحم... ترحم، میخکوب شدم بین زمین و آسمون، بین جهنم و بهشت...
می فهمی چی می گم؟ بهم قول داده...
می نویسم که یادم باشه...
می دونم بر نمی گردی ، اما منتظر می مونم
همه فصلای کتابو ، من به عشق تو می خونم
اصلن آدم خوبی نیستم، خیلی بدم... بیشتر از همه به خودم ظلم کردم...
کاش خدا یه فکری واسه دلای خسته مون بکنه...
سعی کردم فراموشت کنم بعد از این همه سال... اما هر چی می گذره عزیزتر می شی... بذار این حرفا تکراری باشه... قصهء عشق جز این نیست...
باور کنین اگه می گم دلم فقط مال شماس
اگه می گم حسابتون از همهء دنیا جداس
***
چمشاتو روی هم بذار ، دنیا که آروم نداره
می دونی دزد شب بایس ، سکهء ماهو برداره
سفیر تاریکی بیاد ، تا روشنی رها بشه
تا صبح فردا دوباره ، چشمای خورشید وا بشه