هرگز...
تهدید می کنه: کاری می کنم که حسرت زندگی گذشته تو بخوری...
نمی دونه زندگی گذشته من جز درد و رنج چیزی نبود... درد و رنج ناعادلانه ای که من باصبوری به خاطر علاقه به زندگیم تحمل می کردم...
هر چی داره به خاطر گذشت ها و صبر منه... نمی فهمه رهاش کردم که مجبور نشه یواشکی به زندگی مورد علاقه اش برسه... هر کاری دلش می خواد بکنه... رفتم چون باید می رفتم... چون خسته بودم...
یادمه یه بار گفتم: فلانی میگه آدم همه کارشو می کنه یه زن زشت میگیره تو خونه که هم مال خودش باشه هم کاراشو رتق و فتق کنه...
نه گذاشت نه برداشت... گفت راست می گه دیگه... و من که هنوز به بیست سالگی نرسیده بودم هری دلم ریخت و بد جوری زیر پام خالی شد...
سال ها بعد تو یه ماجرای اسف بار... بهش گفتم فقط یه بار از ته دل بگی دوستت دارم و همه فداکاری هاتو می فهمم، همه چیز یادم میره...
گفت: چی بگم... چاخان کنم!
بهش گفتم من بخاطر تو بارها زیر تیغ و تا مرگ رفتم... تو حاضری انگشت تو بخاطر من نیم سانت ببری؟
منو جوری با تمسخر نگاه می کرد که انگار غریبه ام و داره اولین بار منو می بینه...
تیشه برداشت و اینقدر کوبید به پی بنای زندگی خودش که بالاخره ریخت...
حالا تهدید می کنه... آدمی رو که تا چند سال بعد طلاق هم زیر بالشو گرفت چون کینه بلد نبود... چون می خواست که اونا خوشبخت باشن...
شرط ضمن عقد همه مادی بود... هیچی ازش نخواستم فقط گفتم: اگر منو دوست نداشتی به هر علتی حتی یه روز هم منو دنبال خودت نکش... چون اعتقاد داشتم عقد بدون عشق باطله... اما به شرط ضمن عقد عمل نکرد و سال ها منو تو برزخ نگه داشت...
بعدها که یه دوست ماجرای جدا شدنمو پرسید... هر کاری کردم دلم نیومد چیزی بگم... گفتم: گذشته ها گذشته و بعضی وقتا راه آدما از هم جداس همین... و سکوت کردم...
میگه: خوشی زد زیر دلت...
نگفتم: خوشی نبوده که هزار برابرشو پس نداده باشم...
کدوم خوشی، دو ماه دوماه تو خونه بودن، تنهایی و بیماریهای مداوم الکی و توهین و تمسخر و بی آبرویی و... اینا اگر خوشیه همش مال شما...
دلم می گیره از قضاوت... از این که هیچی از زندگی آدم نمی دونن و حکم صادر می کنن... اینقدر ساکت و صبور بودم که بعضی وقتا بابا هم صداش در میاد که تو اینو بما نگفته بودی...
هرگز دلم نمی خواد به زندگی گذشته ام برگردم... و مرگ تدریجی روح و رویاهامو دوباره شاهد باشم... حتی اگر تو یه غار زندگی کنم... خوشبخت ترم... 
