حوصله ام هش تا سر رفته و این هش تا خیلی زیاده و فقط یه بچه حرف منو درک می کنه... دلم طبیعت می خواد و سفر به یه جای سر سبز دور از بشریت از نوع بیلوترتی...
می دونم دنیا یه در مخفی به یه جایی که نمی دونم اسمش چیه داره تا وقتایی که همه چیز طاقت فرسا می شه بری و نفس تازه کنی و برگردی ولی من نمیشناسمش...
خونه گنجشکستانه و من عاشق ترانه زندگی به لهجه جوجویی...
میگه کودک درونتو طرد کن... فک می کنم اونوقت چه جوری از مزه ترشک و آلبالوچه ذوق کنم و بالش ببعی مو بوس کنم که خیلی دوسم داره و عاشقانه نگاهم می کنه...
چه جوری لپای گلی گوپسند جا اسکاچی رو موقع ظرف شستن نوازش کنم و از کارای خونه لذت ببرم...
چه جوری از خرت خرت چیپس و بادوم زمینی کیف کنم و شنیلی هامو با مولچه ها شریک شم...
چه جوری زرورقای رنگی شکلاتو بعد یه روز خاکستری کنار هم بچینم تا رنگین کمون براق شون تو چشمام سایه بندازه و دوباره دنیا رو رنگی ببینم...
همه خودمو دوس دارم... خیلی هم خوبم...