دفتر خاطرات...
بچه که بودیم یه دفتر خاطرات داشتیم دخملونه... پر قلب و شعرای عاشقانه و چش چش دو ابرو های شاد و شنگول... یه عالمه یادگاری که دوست و فامیل برامون نوشته بودن... پر از برچسبای قلب و پروانه و بوسه هایی که با رژ لبای صورتی و گلبهی صدفی یواشکی مون رو کاغذ برا هم چسبونده بودیم... پر از پرای رنگی و گلای خشک و خوشبو... متنا با خودکارای طلایی و نقره ای متالیک و معطر یا بهترین خودنویسامون...
فکر نمی کردم یه روز یه دفتر خاطرات خاکستری داشته باشم... با چند تا پرنده نارنجی تنهای دسته جمعی که رو سیمای غربت زده ارتباطی کز کرده باشن...
زندگی از ادم چی می سازه؟!...
امروز بعد مدت ها خیلی گریه کردم با دلی تنگ و روحی خسته و جانی دلشکسته...
از زور دلتنگی یه مرمر لاغر مو طلایی کوچولو شدم و برگشتم به گندمزارای پشت خونه... و تاب روی درخت توت ...
و عطر پونه های کنار رود اترک... دست تو دست بتول خانم زیر درختای زالزلک بهاری... برگشتم به روز سیزده بدر خانوادگی و صدای قل قل سمار و دایره مادر و قره نی دایی دوباره تو گوشام پیچید... صدای موسیقی رقص شش قرسه و بش اچلان و حاجی نارنجی و رقص خانوادگی...
یاد یه هفته استامبولی و ابدو خیار خوردنم افتادم تو بشقابای جایزه تاید دایی... چقد خوشمزه بود... عطر روغن حیوانی و کاکوتی...
دوباره ددا کوچولو شد و بابا بخاطر اینکه ارایشش کرده بودیم و لباس دخترونه ها مونو بهش پوشونده بودیم... بهمون چش غره رفت... که بدتر از صد تا کتک بود...
مهشوت دخمل ژاپنی کوچولو شد و با همون موهای لخت و پر مشکی مصری سفارش شوهر قلمزی داد...
دوباره شب شد و من از ترس گلی خانم لولو شخصیم چسبیدم به مامانو و پاهامو زیر پتو گوله کردم مبادا وقتی همه خوابن پاهامو بگیره و منو ببره...
... دریا که چه عرض کنم... اقیانوس شدم با کلی کشتی های غرق شده و دفینه... دلم نهنگ شد و عاشق تر... نمی دونم چرا... باید بی خیال عشق می شد... تو این دنیا که...