مثه یه کاغذ بی خط ، سادهء سادهء ساده
بین کاغذا نشستم ، واسه ترسیم یه جاده
تو کتابی که ورق هاش ، از هجوم واژه سیرن
نمی خوان مثه یه مرده ، زیر خاک آروم بگیرن
واسه قاضی لغت ها ، نمی خوان محکمه باشن
مثه برگای جریمه ، توی دست همه باشن
می تکونم سایه ها رو، از رو شونه ها خستم
دنبال جاده می گردم ، بی کتابایی که بستم
دو تا جادهء موازی ، می مونن توی نگاهم
به افق می رسن این بار ، جاده های چش براهم
واژه ها غرق کتابن ، من یه کاغذ سپیدم
برای موندن قصه ، دل به واژه ها نمی دم
کاش کبوترای عالم ، همه برگا رو بخونن
نامه هایی رو که هرگز ننوشتیم برسونن