بخوان...
به پوچي واژه ها مي نگرم
كه در اسارت تكرار
ورم مي كنند
و متلاشي مي شوند
بگو...
به همين سادگي
با كلماتي كه از زبان گنجشك ها كش رفته اي...
لغات آشنايي كه
درخت ها مي فهمند و
آسمان مي شنود...
***
دلم را
از زير پاي عابران جمع مي كنم
از روي خط كشي هاي ساييده،
تا فلس هاي رنگ پريده ماهي ها را
دوباره قرمز كنم...
***
قرچ، قرچ
ترك بر مي دارد
هميشه تنگي هست
تا چشمه ها را قالب بزند
شايد به خاطر تحدب تنگ
تورا بزرگتر مي بينم...
پشت شيشه هاي قطور
گوشهاي زندگي
كر مي شوند
كسي صداي تنهايي ما را نمي شنود
***
مي درخشي
كه بچه ها
پولك هايت را بكنند و
بزور چسب
آخر مشقهايشان بچسبانند...
***
نمي نويسم
اما
تو بخوان...
با صداي بلند
بگذار باد گوشهايش را بگيرد
شيشه ها بشكنند
قاصدك ها پشت پنجره ها
منتظر نمانند...
و من
جاري شوم
روي تمام ترك هاي بيابان هستي ام
كه تشنه لب رنگ آبي
گلهاي كاسني مانده اند...
مي شكافم و
مي بافم
پيراهن سكوت را
بر قامت تنديس ياد
بخوان
تا شعله هاي كلام
نگاه هاي يخي غرور را
ذوب كنند،
فقط بخوان...
كه در اسارت تكرار
ورم مي كنند
و متلاشي مي شوند
بگو...
به همين سادگي
با كلماتي كه از زبان گنجشك ها كش رفته اي...
لغات آشنايي كه
درخت ها مي فهمند و
آسمان مي شنود...
***
دلم را
از زير پاي عابران جمع مي كنم
از روي خط كشي هاي ساييده،
تا فلس هاي رنگ پريده ماهي ها را
دوباره قرمز كنم...
***
قرچ، قرچ
ترك بر مي دارد
هميشه تنگي هست
تا چشمه ها را قالب بزند
شايد به خاطر تحدب تنگ
تورا بزرگتر مي بينم...
پشت شيشه هاي قطور
گوشهاي زندگي
كر مي شوند
كسي صداي تنهايي ما را نمي شنود
***
مي درخشي
كه بچه ها
پولك هايت را بكنند و
بزور چسب
آخر مشقهايشان بچسبانند...
***
نمي نويسم
اما
تو بخوان...
با صداي بلند
بگذار باد گوشهايش را بگيرد
شيشه ها بشكنند
قاصدك ها پشت پنجره ها
منتظر نمانند...
و من
جاري شوم
روي تمام ترك هاي بيابان هستي ام
كه تشنه لب رنگ آبي
گلهاي كاسني مانده اند...
مي شكافم و
مي بافم
پيراهن سكوت را
بر قامت تنديس ياد
بخوان
تا شعله هاي كلام
نگاه هاي يخي غرور را
ذوب كنند،
فقط بخوان...
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۴ ساعت 17:33 توسط یواشکی
|