من غولها رو دوست ندارم چون... از پس خورد و خوراكشون بر نميام.
از كوتوله ها هم خسته ام...چون حوض رو دريا مي بينن ، غول ها رو نردبان ، ديوار رو سد ، پنجره ها رو آسمون ، باغچه رو بهشت و...
قَدمو تاحالا با هيچكس مقايسه نكردم.چه اهميتي داره كي بلند تره كي كوتاه تر. مهم اينه كه تو آينه جا بگيرم ...حالا چه اهميتي داره تو دست ها چه آينه اي باشه ، محدب ، مقعر ، موجدار يا تخت.
گوش هامو نمي گيرم كه صداهاي كلاغها رو وقتي قناري ها به زور تو قفس مي خونن بشنوم. تخمه هاي طوطي ها رو از جلوشون برنمي دارم كه سرشون گرم باشه حرفاي بد ياد نگيرن.
تو قابلمه قرضي آش نمي پزم كه صاحب قابلمه آش رو پخته نپخته بريزه دور و قابلمه شو ببره.
كاسه بشقاب اضافي هم نمي خرم...كه بعد بدم به كت شلواري دم در و جاش سبد پلاستيكي بگيرم.
دنبال ستاره هم نيستم، داغه دستم مي سوزه و اونقدر نوراني نيست كه تو تاريكي راهمو گم نكنم .
با كلمات هم باغ گل مصنوعي نمي سازم كه نه بو داشته باشه نه خاصيت...
بهتره خودم باشم .كسي كه مثل هيچكس نيست...